مریم امجدی یکی از دختران خرمشهری است که در شهریور 1359 و در هجوم ارتش عراق به خاک کشورمان تنها هفده سال داشت . وی در جریان جنگ پابه پای مردان سرزمینش با یک اسلحه ژ- ث دو خشابه و یک کلت رو در روی دشمن ایستاد.
او در این کتاب، راوی خاطراتی است که در نوع خود کم نظیر است. خانواده وی هم به نوعی درگیر مسائل جنگ بوده اند؛ برادرش در جبهه حضور داشته و پدر وی هم که درگیر با مسائل جنگ و پشت جبهه بوده در اثر یک انفجار جان خود را از دست می دهد. امجدی در سال 1390 در حالی که فقط 48 سال داشت، دار فانی را وداع گفت.
در بخشی از این کتاب می خوانیم:
عراقیها تا کوی طالقانی خرمشهر رسیده بودند؛سر کوچه سنگربندی بود؛توی کوچهها دولا دولا میرفتیم؛ هر کس پشت و بالای سر نفر جلویی رگبار میبست تا عراقیها نتوانند او را بزنند؛ همین طور کوچه به کوچه و سنگر به سنگر میرفتیم، توی یکی از کوچهها یکی از مسئولین کشور را دیدم. اول با دیدنش خوشحال شدم اما او تا چشمش به من افتاد، داد زد:«در این جا چه میخواهی؟ برای چه این جا اومدی؟ برگرد عقب».
گفتم:«برای همون هدفی اومدم که شما اومدین»
گفت: «لازم نکرده مگر نمیبینی عراقیها تا کجا اومدن؟»
گفتم: «خوب، اومدم که جلوی اونا رو بگیرم، در ضمن سرخود که نیومدم. بـا گروه ابوذر اومدم با همونا هم بر میگردم.»
سراغ بچّههای گروه ابوذر رفت و سرشان داد زد: «چرا این خواهرها رو با خودتون آوردین؟ نمیترسین اسیر بشن؟»
من و زهره قبل از رسیدن به گمرک از ماشین پایین پریدیم. عراقی ها تا گمرک رسیده بودند و ما برای دفاع رفته بودیم. می خواستیم تا آنجا که سلاح و مهمات داریم بجنگیم. مسافتی را زیگزاگ رفتیم. از بشکه ها و جعبه های چوبی خیلی بزرگ به عنوان سنگر استفاده می کردیم و برای هم خط آتش می بستیم. یعنی برای جلو رفتن بچه ها و کم شدن حجم تیراندازی دشمن اسلحه را روی رگبار می گذاشتیم و از بالای سر بچه هایی که دولا دولا جلو می رفتند به طرف دشمن تیراندازی می کردیم تا آنها راحت تر بتوانند تغییر موضع بدهند. سنگر به سنگر جلو رفتیم تا به جایی رسیدیم که ریل راه آهن بود. کم کم به یک رزمنده کامل تبدیل شدم./حیات طیبه